دانش مرگ 2

 

بینش به معنای نگرش و طرز نگاه به زندگی است.واضح است که بینش به راحتی تغییر نمیکند.اما اگر فردی باشید متفکر ، که دایما مفاهیم و نظریات مختلف را به چالش میکشید و مانند مردم عادی نیست که زندگی روزمره را بی هدف ادامه میدهند میتوانید به بهبود بینش خود امیدوار باشید.

بزرگی گفته است: بینش مرگ باید نگرش زندگی ما باشد.

شاید خالی از لطف نباشد که بگوییم بینش مرگ تا حدودی مانند زمانیست که به خواب رفته اید و میانه خواب متوجه میشوید خواب هستید آن زمان سراسر خواب شما تغییر میکند و تقریبا هر کار که بخواهید را میتوانید انجام دهید.شما نیز با بینش مرگ درک میکنید که درگیر سلسله ای از توهمات به نام زندگی هستید...

در حال حاظر بهترین توضیح را که میتواند توسط شما مورد تعمق قرار گیرد ، به امید اینکه این بینش در شما نفوذ کند را توضیحی میدانم که در بخش قبل گفتم:

وجود "من" ، "نفس" ،یا "ادراک کننده" تنها توهم سازی ذهن است که از روی وجود ادراکات توهم شده است.

این موضوع را به این صورت هم میتوان بیان نمود:

یک اصل است که میگوید تنها چیزهایی واقعیت دارند که درک شوند. از طرفی اگر خودتان را بدون وجود درک خارجی تصور کنید دیگر نمیتوانید تشخیص دهید هستید یا نیستید!(هیچ وقت نفس توسط هیچ کس درک یا حس نشده )این موضوع را ، افرادی که در مدیتیشن پیشرفت میکنند در میابند.آیا یک تکه سنگ سیاه کنار خیابان تشخیص میدهد که کجاست ، چه رنگی است و از همه مهمتر اینکه هست یا نیست!

پس بینش مرگ را به طور خلاصه و ساده بینش "عدم وجود نفس" دانست که به اصطلاح مرگ یا انحلال نفس نیز گفته میشود

روش دیگر برای کسب دانش مرگ مدیتیشن و تعمق است

  مردم وقتی مدیتیشن میکنند به شکل خاصی مینشینند چند نفس عمیق میکشند و به روشی خاص ، مثلا توجه به نفس کشیدن ، توجه خود را از دیگر چیزها به یک چیز متمرکز میکنند

سوالی میپرسم آیا انها اراده میکنند که به تنفس خود توجه کنند؟ آیا شما میتوانید اراده نکنید؟آیا زمانیکه به اصطلاح اراده نمیکنید اراده نکرده اید که اراده نکنید! که این خود متضاد با اراده کردن است(یعنی شما اراده کرده اید که اراده نکنید و این خود اراده کردن است!.) و آیا اراده کردن از جنس درک (حس) نیست قطعا همنطور است چراکه اگر نبود شما با تغییر اراده حستان تغییر نمیکرد!

پس اراده همان حس است تنها تفاوتش با دیگر حس ها اینست که به صورت ناخوداگاه تعیینش میکنید (منظور از ناخوداگاه یعنی جایی که شخص از خود آگاه نباشد و این همان انحلال نفس است البته من این را اوج آگاهی میدانم چراکه شخص هیچ چیز نیست و همه چیز است! )پس اگر بتوانید مانند اراده هر حسی را درک کنید پس بوجودش آورده اید.

میتوان به موضوع "نفس" از جانب موضوع"یک" نیز نگریست!

البته میخواستم موضوع "یک" را در مطلبی دیگر بیان کنم .

همه چیز( هر چیزی در عالم) یک خصوصیت مشترک دارند و آن "یک" بودن است.نفس نیز یکی از یکهای جهان است

این "یک" ("من" یا همان نفس) با "هر چیز غیر از من"( که از این دیدگاه خود یک است) دوگانگی معروف یا همان یین یانگ را میسازد

"من" نیز با باور وجود جهان بیرون ، این دوگانگی را میسازد.پس انحلال "من" یعنی انحلال جهان بیرون.

مهم اینست که اسیر و نادان در یک خود (من) نباشیم.(1:48)

/ 3 نظر / 10 بازدید
جادوگر پارس

سلام ، بسیار عالی و آموزنده بود. بحث بر سر وجود یا عدم هر چیز ، بزرگ ترین معمایی است که ذهن فلاسفه را به خود مشغول کرده است. من فکر می کنم اگر کسی پاسخ این سوال را بیابد به قدرت بسیاری دست پیدا میکند.

حسنا

باید اعتراف کنم که حتی یه کلمه از حرفاتون رو هم متوجه نشدم! حتی یک کلمه!!!

حسین

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ممنون از متن تفکر برانگیزتون.