سالکان راه حقیقت چگونه اند؟

آنها در کودکی خاله بازی کرده اند و خسته شدند!... دیگر حوصله ندارند همان بازی مضحک را در بزرگسالی ادامه دهند 

 

آنها انسانهای خود محوری به نظر میرسند و اگر این را به آنها بگویید، کاملا تایید میکنند و این را جزو خصوصیات عالی خود میدانند و به آن افتخار میکنند اما اضافه میکنند که انسانهای خودخواهی نیستند البته هیچوقت  تلاش نمیکنند چیزی را به شما اثبات کنند شاید بجای اثبات این موضوع فقط با لبخند از کنار شما عبور کنند

 

وقتی دو سالک همیدیگر پیدا میکنند گویی که هرکدام دوباره خودش را پیدا کرده... انسانهای دیگر مانند حاشیه حذف میشوند. در جمعهایشان امکان ندارد درباره چیزی غیر از خودشان صحبت کنند مسائل سیاسی، اجتماعی و ... که انسانهای عادی برایشان سر و دست می شکانند برای آنها از کمترین اهمیتی برخوردار نیست...

 

آنها نه تنها هرگز از عقاید و افکار خود دفاع نمیکنند بلکه به آنها به عنوان سربار و عامل اشتباه نگاه میکنند و اگر کسی را بیابند سالک تر از خود، که بتواند آنها را اصلاح کند حاضرند تا ابد به او خدمت کنند تا اصلاح شوند

 

اگر در جمع های آنها حاضر شوید بیشتر از هر زمانی میخندید چراکه آنها به بی سر وته بودن و بی هدفی جهان اطرافشان بیشتر از هر کسی پی برده اند هیچ حرفی را جدی نمیپندارند و هیچ دانشی را بدرد بخور نمیدانند! آنها بهتر از هرکسی توانایی زندگی در حال و رها کردن گذشته و آینده را دارند چراکه سالکان راه حقیقت، حقیقت را در حال میابند و نه در توهمات گذشته و آینده آنها حقیقت را در سکوت مییابند نه در مفاهیم انتزاعی که دانشمندان خود را درگیر آن کرده اند. آنها سکوت را رساترین و قاطع ترین صدای حقیقت میدانند که جای هیچ مجادله و اما و اگری برای صحبت نمیگذارد...

 

اگر به عنوان یک کار آموز به آنها بپیوندی ابتدا تو را می آزمایند تا ببینند چرا به آنها پیوستی اگر دلیلش را انگیزه های بچگانه و خاله بازیهای مرسوم بیابند، مثلا اگر بفهمند تو به این دلیل به آنها پیوستی که از قدرتهای خارق العاده ی آنها (که اگر بگوش انسانهای عادی برسد برق از کله پوکشان میپرد!) پرده برداری تا بروی برای انسانهای دیگر پز بدهی و کلاس بگذاری! و "من"   "من" راه بیندازی تو را دست بسر میکنند و به دنبال نخود سیا میفرستند. نه بخاطر اینکه دوست نداشته باشند تو به آرزوی بچگانه ات برسی اتفاقا آنها از صمیم قلب برای تو آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنند ولی میدانند تو اینکاره نیستی و بعد از مدت کوتاهی که بفهمی مسیر آنها سختتر از آن است که فکر میکردی برای برآورده شدن آرزویت (کلاس گذاشتن و خود را مطرح کردن) به سراغ وسیله ای دیگر می روی ... شاید بازیگر شوی یا به یک تاجر موفق تبدیل شوی ...

اما اگر آنها حداقل خصوصیات یک سالک را در تو ببینند و قبول شوی آنها میپذیرند که وقتشان را باتو بگذرانند!...

 

آنها در عمل فیلسوفانی بزرگ هستند. با کارهایشان به تو میفهمانند قبول منطق بزرگترین بی منطقی ممکن است! 

 به تو خواهند گفت که بیش از حد به کلمات و مفاهیم وابسته ای و بیش از حد از شنیدن اما و اگرها و داستان پردازیهای فیلسوفانه و عارفانه لذت میبری دقیقا مانند یک کودک که از لالایی قبل خوابش لذت میبرد و به خواب میرود ... به تو میگویند: تو هم "تجرد محض"، "روح" را که در ابر آگاهی تجربه میکنی با داستان پردازیهای "این آن نیست و آن این است" خراب کرده و خود را به اشتباه های کودکانه می اندازی و دوباره به خواب غفلت فرو میروی 

 

آنها از مبارزه ای بزرگ باتو سخن میگویند (شاید با خود فکر کنی تنها چیزیکه آنها در زندگی انجام نداده باشند مبارزه کردن است) مبارزه ای بسیار سخت و بزرگ ، مبارزه علیه خود!...

 

در اولین گام آنها با کارها وسخنان ظریف خود به تو میفهمانند که تو همچان همان کودک لوس 5ساله هستی که اگر کوچکترین چیزی آنطور که تو میخواهی نباشد چنان آشفته میشوی و آه و ناله میکنی که گویی زمین به آسمان رسیده ........

 

**برداشتی از کتابهای کارلوس کاستاندا**

 

/ 1 نظر / 24 بازدید
برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] من اگر فکر کنم همیشه برنده ام با اولین شکست همیشه بازنده خواهم ماند. شکست پذیرفتنی نوعی برد است [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز